...آسمان نزدیک است
حالا که آمده ای،چترت را بردار.اینجا جز مهربانی چیزی نمی بارد
کوله پشتیمو بر میدارم... mp3 player.... شارژر گوشیم... مسواکم.... یه
کتاب که به احتمال نود درصد از آثار مارکز خواهد بود.... و همین! چیز دیگه ای لازم
ندارم... پالتومو میپوشم... زیپ چکمه هامو میکشم و شال گردنمو تا روی بینیم بالا
میارم..... اصرار مامان هم برای گرفتن آژانس بی فایده است.... یه مسیر سوار تاکسی
میشم.... وسط راه دخترکی رو میبینم که یادمه تو دبستان هم کلاسیم بوده... ولی حتی
اون موقع هم خیلی باهم رفیق نبودیم و سلام علیک نداشتیم.... یه پسر جوون کنارشه...
از حلقه های سِت تو دستشون متوجه میشم که نامزدشه.... تو دلم به دختره – که به
گمانم اسمش رویاست – تبریک میگم و پیش خودم فکر میکنم هیچ وقت دلم نخواسته که حلقه
ی نامزدیم با شوهرم سِت باشه!!!!! از تاکسی که پیاده میشم ز رو میبینم که پشت ماشین شاسی بلند باباش
نشسته و بهم لبخند میزنه.... براش دست تکون میدم و رد میشم...(ز از دوستای
خوبمه.... گاهی دلم براش میسوزه و گاهی بهش حسودیم میشه...ولی هرگز نخواستم که جاش
باشم.....). حالا باید حدود یک ربعی پیاده گز کنم.... دستامو تو جیب پالتوم فشار
میدم ولی انگار سرما همه جا رو تسخیر کرده... آفتاب یکه و تنها تو آسمون خودنمایی
میکنه و مستقیم از اون بالا منو نشونه گرفته.... ولی حتی ذره ای از سرمای هوا رو
هم نمیتونه بپوشونه.... پیشونیم شدیداٌ می سوزه... سرما تا مغز استخون جمجمه م
نفوذ میکنه....
میرسم و لباسامو عوض میکنم... جلوی بخاری میشینم
و کتابمو میگیرم دستم.... گاهی اما حواسم پرت ِ مادر بزرگی میشه که دو سه روزی
مهمونش هستم.... با عشق داره اجاق گاز نه چندان قدیمیشو تمیز میکنه و برای من
صحبت میکنه.... سینک ظرفشویی رو میشوره و سبزی هارو توش خیس میکنه.... میره یه سری
به همسایه هاش میزنه و وقتی میاد شکایت میکنه از اینکه اونورا شارژ 5 تومنی
رو 5300 میفروشن. دم به دیقه چک میکنه که سریال مورد علاقه ش کی پخش میشه.... بعد
از شام برام چایی دم میکنه و میوه پوست میکنه.... و صحبت میکنه.... از قدیما... از
وقتی من خیلی بچه بودم... آلبومای قدیمیشو میاره و با هم میبینیم.... اون
منم..... قدم شاید به نیم متر هم نرسه... یه بلوز صورتی... یه شلوار جیر... با
کفشای ورنی سفیدی که مامانم هنوزم نگهشون داشته برام....
صحبت میکنه... میخنده... جواب تلفن هاشو میده و
در جواب عمه م که میپرسه مریم چیکار میکنه، میگه : یه کتاب با خودش آورده.... همش
سرش تو اونه....
پ.ن : نمیدانم من در هفتاد سالگی برای نوه هایم
چه چیز خواهم داشت.... از چه چیز خواهم گفت...
این پست به لطف بلاگفای عزیز سه بار تایپ شد و
نهایتا به این نتیجه رسیدم که وورد را بسیار دوست میدارم!
خوابش را دیدم... ولی چه فرقی می کنه... وقتی من از صب جزوه ی فارماکولوژی رو گذاشتم جلوم و تک تک آدمایی که تو ذهنم رژه میرن رو با اسم تک تک داروهایی که - فقط - میخونم ،مقایسه میکنم!!! و براشون وجه اشتراک پیدا میکنم.... اینکه بعضی آدما مث بعضی داروها می تونن حالتو بهم بزنن... یا مثلا بعضیای دیگه میتونن برات مث یه مسکن باشن.... آرومت کننن و باعث فراموشی بشن.... یا بعضیا باعث بشن که تنگی نفس بگیری و قلبت تند تند بزنه.... و... و...و. چه فرقی می کنه که امتحانام پس فردا شروع میشه یا یک قرن بعد...؟ چه فرقی می کنه وقتی دیگه حتی انقدر به خودم زحمت نمیدم که کتابای کتابخونه مو مرتب کنم و دفتر شعر قدیمیمو ورق بزنم... چه فرقی میکنه وقتی تو یه غروب زمستونی دلگیر صفحه ف.یس ب.و.کت هیچ رقمه و با هیچ ف.ی.لتر شکنی بالا نمیاد و تو از صب نشستی پشت کامپیوتر و مدام داری گوش میدی : یه باد خنک هو هوهوهو هو هو... چه فرقی میکنه ... هیچ پاییزی موندنی نیست... ولی بلند ترین شب سال هم بلاخره صبح میشه.... یلدا مبارک. :) :* دستمال کاغذی به اشک گفت: آخرش (عرفان نظر
آهاری) دلم این روزها یک مرگیش هست... تند تند تنگ می شود... زیادی می گیرد... میترسم کار دستم بدهد! می ترسم یک روز چشم باز کنم و ببینم توی اشک هایم غرق شده ام... چشم باز کنم و ببینم هنوز دارم با خاطراتم قایم موشک بازی مینکم... هرجا که قایم شوند... باز میگردم و پیدایشان میکنم... می ترسم یک روز توی این این برف توی پالتوی قهوه ایم فرو بروم... سرم را بندازم پایین،قدم های آهسته بردارم و گم شوم توی این دنیای کوچک... توی این برف های سفید... می ترسم... هوا سرد است... یه روز مامانش بر میگرده و میگه : " آیدا اگه من بمیرم چیکار میکنی؟! " آیدا هم بدون لحظه ای مکث جواب میده : " میرم گوشی رو از کیفت برمیدارم ، بازی میکنم. بعدشم میگم بابا! بابا! مامان مرد!!!! " --------------------------------------------------------------------- یه پسر عمه ی چهار ساله دیگه هم دارم که اسمش " طاها " ست. خجالتی و کم رو و بی نهایت دوست داشتنی. یه روز مامانش که میخواسته یکم کار فرهنگی کنه! طاها رو مینشونه کنارش و شروع میکنه : " طاها جون د مثل درخت ، مثل سبد " خب پسرم حالا یه کلمه بگو که توش حرف د باشه. و طاها هم جواب میده : " درخد " پ.ن خدایا ! مرسی که ما از نظر هوش ژنتیکمون بیشتر شبیه مامانمون بوده! والا! شاعر که شدم نردبانی بلند بر می دارم پای پنجره ی پرسه های پسین پروانه می گذارم و به سکوت سلام آن روزها سرک می کشم شاعر که شدم می آیم کنار کوچه ی کبوتر ها تاریخ یادگاری دیوار را پر رنگ می کنم و می روم شاعر که شدم مشق شبانه ی تمام کودکان جهان را می نویسم دیگر چه فرق می کند که معلمان چوب به دست به یکنواختی خطوط مشق های شبانه شک ببرند یا نبرند؟ شاعر که شدم سیم های سه تارم را به سبزه های سبز سیزده گره می زنم و آرزو می کنم آهنگ پاک صدای تو را بشنوم شاید که شاعری تنها راه رسیدن به دیار رویا و کوچه های خیس کودکی باشد... * باران باریده است... کوچه خیس است و ناودان ها هنوز دارند
سمفونی پاییز را زیر لب زمزمه می کنند... گنجشک ها غیبشان زده! نمی دانم روی
کدامین درخت یا زیر کدامین سقف دارند به پاییز می اندیشند. هوا سرد شده... زمستان
امسال عجله دارد که بیاید و سردتر شود این هوای لعنتی... دل من هم پاییزی شده..
گرفته... دلم می خواهد همین الان بارانی ام را تن کنم... چتر قرمزم
را در دست بگیرم و دست دیگرم را توی جیبم بگذارم... بزنم بیرون و راه بروم...
آنقدر بروم که عاقبت یکی از پشت سر بگوید : اینجا آخر خطه! آن وقت برگردم و بگویم...
پس به آخر رسید... * یغما گلرویی پ.ن : بفرمایید انار! · ÷ دوم دبیرستان که بودم ، تازه گوشی خریده بودم.و به اقتضای طبع و سرشت بسیار کودکانه مان ، با بچه ها قرار میذاشتیم و یه روزای خاصی همه گوشیاشونو میاوردن مدرسه برای تبادل تازه ترین کلیپ ها و آهنگ ها و.... که یکی از این کارهای وغیره! این بود که با بچه های کلاس از همدیگه و بعنوان یادگاری فیلم بگیریم. چند وقت پیش داشتم به یکی از این فیلما نگاه می کردم که اون موقع با اون گوشی و دوربین 1.2 مگاپیکسلیش تو کلاس گرفتیم... من پای تخته سیا وایستادم و دارم یه شعری میخونم که خودم در وصف یکی از دوستام سرودم.کنارم صدیقه وایستاده و داره با ریتم آهنگ من حرکات موزون در میاره.نازیلا داره از ما فیلم می گیره... مهسا و چی توز و چند نفر دیگه هم دارن فیلم می گیرن و بقیه بچه های کلاس همگی دارن دست میزنن و بین هر مصراع از شعر من همه باهم بلند میگن "هی"! اما... در این میان یک نفر هست که فقط نشسته و بدون کوچکترین حرکتی داره نگا میکنه... اصلا انگار این دختر یخ بود! شایدم ماست! شایدم هویج... خب آخه نه حرکتی نه تشویقی نه لبخندی! بابا خب حداقل یه فحش میدادی!!!! خلاصه اینکه ما از همون اول شر و شور بودیم... یه بار با همین نازیلا رفتیم تو حیاط وسط مدرسه... بعد ناظم درو رومون بست و ما رو تو حیاط زندانی کرد! بعد بچه ها رو جمع کرد دورش و به ما خندید! مام فوری یه نیمکت پیدا کردیم و گذاشتیم زیر پنجره یکی از کلاسا که از پنجره بریم تو و در همین لحظه ناظممون به کارغیر انسانی خودش پی برد و درو باز کرد... این دختر خانم متین و موقر که در بالا ذکر شد و از سنگ صدا در میومد از ایشون در نمیومد! کنار من و نازیلا می نشست،ردیف اول! آخه خیر سرمون بچه زرنگای کلاس بودیم،بله! فقط و فقط فکر و ذکر این خانوم درس بود.ینی اغراق نمیکنما بخدا... تا حدی که یه بار ما ازش پرسیدیم آی دی داری؟ واین خانم شد شکل یه علامت سوال و فقط ما رو نگا کرد..حتی یه بار با یکی از بچه ها سر اینکه چرا موهاشو از مقنعه در میاره دعوا کرد! آخه یکی نبود بگه تو گشت ارشادی؟ تو ناظمی؟ والا! حالا من دیروز غروب تو خیابون این دختر خان متین موقر رو دیدم، اولین بار بود که بعد از دانشجو شدنش می دیدمش. من اصلا به این کار ندارم و حرفم این نیس که آیا کار بدی کرده یا این رفتاراش خوب نیس یا هرچیز دیگه ای... فقط میخوام بگم آدم نباید جوگیر باشه... نباید تو عرض شیش ماه انقد تغییر کنه که یکی مث من با دیدنش نتونه بشناستش! من حرفم اینه که ادعا نباید داشت!!! البته من خودم در بعضی موارد خیلی ادعام میشه ها ولی خب سر هرچی که ادعام بشه حتی برای کم کردن روی طرف هم که شده سر حرفم و عملم وامیستم... ولی خب این خانم که سر درآوردن مو با کسی دعوا میکنه بهتره که مانتوی آستین کوتا نپوشه و موهاشو چتری نریزه رو پیشونیش! بد میگم؟ خب اگه تو فک میکنی مو در آوردن بده آیا این قبح بعد از دانشجو شدن یا اصلا به دانشگا کار ندارم، این قبح بعد از یه مدت میریزه؟! یا اصلا بهتره بپرسیم چرا و چی باعث میشه که بعضی هامون اینجوری رفتار کنیم و در عرض یه مدت خیلی کوتاه انقدر فکر و رفتار و منشمون تغییر کنه؟! من نمیگم این تغییر بده یا خوب... نمیگم "تغییر کردن" بده... من فقط میگم جوگیری چیز خوبی نیس...
از ۱۹ شهریور کلاسای ما شروع شده!!! هرچی دلتون میخواد تو دلتون بگید به مسئولین محترم دانشگا... بگید! و من همچنان دارم میخورم و میخوابم! فردا صب هم راهی دیار مادری هستیم... رشت. جای همگی خالی..
20 سالگی فوق العاده ای نداشتم...اما مطمئنم که بیست سالگیم را دوست دارم. فوق العاده نبود اما خاطرات قشنگ هم دارم از 20 سالگیم... زیر باران قدم زدم... طعم عشق را زیر باران چشیدم... زیر باران دست در دست های عشق گذاشتم ...عشق را در آغوش گرفتم و سر بر شانه هایش نهادم... باران را عشق بازی کردم.... هدیه های کوچک گرفتم و خوشحالی های بزرگ کردم... کتاب های زیادی خریدم ولی کم خواندم... فرصت های زیادی داشتم ولی استفاده های کمی کردم... خیلی ها رفتند... بعضی ها هم آمدند... دلم شکست... شاید دل هم شکستم.... خندیدم.گریه هم کردم.خوشحال شدم.ناراحت هم بودم .دلتنگ شدم.شاید دلتنگم هم بودند. دوست های خوبی پیدا کردم و خوشبختانه هیچ دوستی را از دست ندادم. اولین اردوی دانشجویی را با یک دنیا – نه! دنیا دنیا – خاطره در بیست سالگی تجربه کردم. از سرمای زمستان لرزیدم و با خنکای باران بهاری زنده شدم. برف بازی هم کردم... راستی! بین خودمان باشد... در بیست سالگی عاشق هم شدم... زیاد... عاشق موهای آن پسرک پرستار... عاشق خنده های آن پسرک پزشک... عاشق چشمان آن دخترک دندانپزشک، شیرین ... عاشق خنده های الناز... عاشق آن دفترچه سیمی قرمز... عاشق آن گوشه از حیاط خوابگاه... همان که روز امتحان پاتولوژی نشستم آنجا و درس خواندم و کلی دلتنگ مامان شدم و گریه هم کردم... عاشق دکتر چینی فروش و آن همه جذبه اش... عاشق آن خیابان باریک که دو طرفش تا انتها درخت سرو دارد و وسوسه ام میکند برای ساختن عاشقانه های پررنگ! عاشق شدم.عاشق خاطراتم شدم.... 20 سالگیم را قطعا دوست خواهم داشت حتی اگر مثل 19 سالگی،یا 18 یا حتی 17 سالگیم آن یک نفر یادش نباشد که بیست ساله شده ام! بیست سالگیم را دوست خواهم داشت بخاطر لبخند هایی که در بیست سالگی بر لبم نشست... به خاطر کسی که قول داده جشن تولد بیست سالگیم را زیر یکی از آبی ترین آسمان های خدا...در گوشه ای از آن شهر درندشت... دوتایی باهم بگیریم... شادی های بزرگم را از بیست سالگی یادگار خواهم داشت... بیست سالگیم را دوست داشتم... پ.ن : امروز تولدمه :) بعضی خاطره ها... بعضی چیز ها... هیچ وقت یادت نمی رود... حتی اگر ساعت چهار صبح عین دیوانه ها کشوی کابینت را بکشی بیرون و پخشش کنی وسط آشپزخانه و دنبال " رانیتیدین " بگردی... نمیدانم کجا خواندم که نوشته بود : خاطره الکل نیس که بپره.خاطره خاطره است... می مونه و دهنتو سرویس می کنه! ------------------------------------------------------------- پ.ن : همیشه شهریور که می شود... دلم بیقرار است دوستم که توی پست قبل ماجراشو گفتم کات کرد :/
قطره قطره ات طلاست
یک کم از طلای خود حراج می کنی؟
عاشقم
با من ازدواج می کنی؟
اشک گفت:
ازدواج اشک و دستمال ِ کاغذی؟
تو چه قدر ساده ای
خوش خیال کاغذی!
توی ازدواج ما
تو مچاله می شوی
چرک می شوی و تکه ای زباله می شوی
پس برو و بی خیال باش
عاشقی کجاست !
تو فقط
دستمال باش!
دستمال کاغذی ٬ دلش شکست
گوشه ای کنار جعبه اش نشست
گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد
در تن سفید و نازکش دوید
خون ِ درد
دستمال کاغذی مچاله شد
مثل تکه ای زباله شد
او ولی شبیه دیگران نشد
چرک و زشت ٬ مثل این و آن نشد
رفت اگر چه توی سطل آشغال
پاک بود و عاشق و زلال
او
با تمام دستمال های کاغذی فرق داشت
چون که در میان قلب خود
دانه های اشک کاشت.......
هوا بس ناجوانمردانه سرد است...
| Design By : Pars Skin |

